پاییز در شیراز جنت طراز
خُم شکن نمی داند این قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رُمانی(حافظ)
باز هم پاییز از راه رسید با باران با ترانه، و از آن میان پاییز شیراز، که پر از غزل است پر از دانه برای افشاندن و برای برخیزیدن نه در سوراخها و خانه ها پنهان شدن برای رهایی، برای یک گام دیگر در باران و با باران برداشتن چرا که باید خیزید و خز آورد که هنگام خزان است چراکه باد خنک این بار از جانب خوارزم وزان است، اما خوارزم کجاست؟ چه اهمیت دارد که مرزهای جغرافیایی چه می گویند هنگامیکه باد، وایو هنوز هم از خوارزم به شیراز می آید و سبب می شود که انار از شدت عشق و اشتیاق همچون باده پر زور و پر توان درون خم، پوست خود را بشکافد و بر جهان قهقهه زند و مارا به یاد تمامی دل های عاشق و شیفته و خونرنگ بیاندازد. ومگر عشق بجز این است که چشم براه باشی و بمانی، دل پی در پی درون سینه بکوبد بخروشد و با دلی پر خون دهانی خندان داشته باشی.
به تنگم از وجود خود شرابی آرزو دارم
که زور او شکافد شیشه را چون نار ای ساقی
جای حیرت نیست گر شد سینه ما چاک چاک
شیشه را چون نار خندان می کند صهبای عشق
کار هر دل نیست راز عشق پنهان داشتن
زور این می می کند چون نار خندان شیشه را
چون نار کند شق دل مینای فلک را
این باده پر زور که در سا غر عشق است (صائب)
شیراز را باید بویید، باید کاوید، شیراز را بگردیم، آنهم نه برجهای بلندش را، نه بوتیک ها و خیابان های شلوغش را، و نه آن ظاهر درهم و برهمش را، باید شیراز را دید و گشت،کوچه پس کوچه های تو در تویش را، کوچه باغی های بن بستش را، که به باغی با دیوارهای گِلی پایان می یابد تا دری چوبی را که هیچ کوبه و کلونی بر روی آن نیست بر رویت باز شود.شیراز را آنچنان بگردیم که کم نیاوریم از بزرگانی که هزاران سال است به جای ما شیراز را گشته اند و کاویده اند، و خطی مستقیم از پله های آرامگاه رند شیراز تا پله های آرمگاه کورش بزرگ کشیده اند.
شیراز را در هر زمان و هر لحظه می توان گشت اما چه خوبست در پاییز، زیر باران و همراه و همگام با یار دلنوازی همچون رند شیراز که با تو از رندی هایش بگوید و تو را با خود می برد به جهان پر اسرار پر معنی که تنها در همان زمان و همان مکان می توان ره به آن یافت.
در غروبی پاییزی، هنگامیکه ابری کبود و سیاه آسمان را پوشانده بود، و باران آهسته و پی در پی می بارید،پا در یکی از همین کوچه ها گذاردم یادم نیست که کوچه ی گلخون بود یا شاپریون،صدای جریان آب در جوی ها با سنفونی طبیعت هم نوا گشته بود برگهای درختان نارنج زیر باران، سبزتر و شادابتر بنظر می رسیدند بوی خوش درختان چنار و نارون مرا از خود بیخود ساخته بود میل به سوراخ کردن پیله تنیده شده در روح و جانم ریشه زده بود، از دور دیوار کاهگلی باغی را دیدم، در خت اناری یک شاخه اش را به تمنا و نیاز خود را از روی دیوار به پایین کشیده بود، با خود گفتم پاییز امسال چه زود انارها را چیدند و بردند و من هیچ اناری را به سوی دوستی نیانداختم تا لباسش را سرخ و ارغوانی کنم هنوز حسرت این موضوع از اندیشه ام پر نگرفته بود که با شگفتی انار سرخ و دلفریبی را بر روی شاخه ی انار دیدم دلم لبریز از شوق و خواستن،تنها انار آن باغ و بی گمان جهان پیرامونم گردید.
دستم را برای چیدن به سوی درخت دراز کردم اما دستم به شاخه نمی رسید و کوشش من بی نتیجه بود،نا امیدانه روی انگشت های پا بلند شده بودم اما سرانگشتانم تنها نوک برگها را توانست لمس کند، در همین گیر و دار دستی از بالای دستم انار را چید برگشتم دیدم مرد سالخورده ایست با لبخندی با شکوه که چشمانش به رنگ برگهای نارنج باران خورده بود، آرامش و تواناییش مرا آگاه ساخت که باغبانی چیره دست است. با شادمانی انار را به من داد، و من از اینکه حریصانه در طلب آن یکتا انار بودم با شرمندگی انار را از دست او گرفتم . او گفت: شرمنده مباش چرا که همه ی ما خواهان متفاوت ها و کمیاب ها هستیم! شادمان باش که در شیرازی و از باران و شب و تنهایی نمی هراسی و برای همین به آسودگی می توانی به کمیاب ها دست یابی، شیراز شهر متفاوت ها و کمیاب هاست.
باغبان، همچو نسیم ز در باغ مران
کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
از شیراز شهر شهر حافظ و سعدی